Daily+dose+of+photo

 

View Shahed Sohrabi's profile on LinkedIn coolphotoblogs my profile

Photoblog Awards

Subscribe
RSS
Archive
January February March April May June (10) July (32) August (30) September (27) October (14) November (4) December
January February March April May (2) June (1) July August September October November (1) December
January February (1) March (2) April May June July August September October November December

اين صفحه قراره پر بشه از خاطرات و تجربه ها و دلنوشته هاى من 

عكسهاى استفاده شده لزوما با تجهيزات حرفه اى گرفته نشده اند

What to wear for my photo shoot session

March 29, 2015  •  Leave a Comment
براى عكاسى چى بپوشيم؟
صرفنظر از اينكه اين جمله اين اواخر به دستمايه اى براى شوخى و سر به سر گذاشتن بانوان در اومده، اين سواليه كه وقتى مشتريانم قبل از آمدنشون ازم ميپرسن من رو خيلى خوشحال ميكنه.
هميشه يادتون باشه يك صحبت دوستانه حتى تلفنى با عكاستون ميتونه خيلى به هر دو طرف براى شناخت بيشتر از همديگه كمك كنه. به عكاس كمك ميكنه سليقه و نياز شما رو بشناسه و بر اساس اون شروع به انجام وظيفه كنه و به شما هم كمك ميكنه قبل از حاضر شدن يك تصوير هرچند كمرنگراز ايده ها و چيزهايى كه بعدا انتظارتون رو ميكشن داشته باشيد.
در مورد نوع لباسى كه حتما اصرار داريد باهاش عكس بگيريد به عكاس بگيد. 
يكبار يكى از مشتريها با من تماس گرفت و وقت عكاسى گرفت و گفت ميخواد با دوستش كه البته قصد ازدواج باهاش داشت بياد عكاسى. طبيعتا من تمام فكرم رفت به سمت چندتا عكس اسپورت و دوستانه و غير رسمى ولى وقتى از در اومدن تو ناباورانه ديدم آنها نامزد كرده اند و با لباس رسمى و شب، براى يادگارى اومدن چندتا عكس بگيرن و برن. خوب مسلما أفكار من كاملا به هم خورد و ذهنم به يكباره خالى از هر ايده اى شد. از تصورات اسپورت و غير رسمى ناگهان با دو نامزدى مواجه شدم كه لباس كاملا رسمى به تن داشتن. 
به عكاس بگوييد پرتره ميخواهيد، يا تمايل داريد از اكسسوري هاى عكاسى، از قبيل دكور و پارچه و ... استفاده بشه در عكسهاتون. طبيعيه كه عكسى كه همراه سفره هفت سين گرفته ميشه ميطلبه كه لباس با نقش و نگار بسيار محدود يا حتى بدون نقش و نگار استفاده بشه. از طرفى براى عكسهاى پرتره و بدون دكور شايد كمى نقش و نگار به زيبايى عكس كمك كنه.
رنگ لباس يكى ديگه از اون مقوله هاى پراهميت عكاسى هست. خيلى دقت كنيد كه رنگها باهم هارمونى داشته باشند. هارمونى لزوما همرنگ و يكرنگ نيست. به عنوان مثال سرمه اى و قهوه اى اصلا باهم جور نيستند ولى يك طيف آبى كنار يك طيف قهوه اى هارمونى زيبايى دارد. 
اگر عكس خانوادگى ميگيريد اين هارمونى رو در تمام اعضاى خانواده پياده كنيد. دو، سه و يا چند رنگ پيدا كنيد كه باهم هارمونى داشته باشند و همه اعضاى خانواده لباسى كه به هدفشون نزديك باشه رو داشته باشند. 
هميشه با لباس شب و كفشهاى پاشنه بلند و موهاى شينيون كرده عكاسى نريد. شايد باورتون نشه گاهى عكسهاى خودمونى تَر و با لباسهاى خيلى ساده و موهاى صاف عكسهاى بينظيرترى بوجود آورده. 
به فصلها دقت كنيد مثلا زمستان با بهار فرق داره، كريسمس و ولنتاين كمى سبز و قرمز ميطلبه و پاييز كمى به رنگهاى زرد و طلايى و قهوه اى.
اگر از لباس نقش و نگار دار استفاده ميكنيد حتما در كنارش از لباس ساده تك رنگ براى ديگر أعضاء استفاده كنيد.
 
 
چند نمونه ساده كه تو اينترنت پيدا كردم براتون ميذارم. مطمئنم شما خلاقتر هم خواهيد بود.
 
 
 
 
 

Business is business

March 05, 2015  •  Leave a Comment
 
بامداد جمعه پانزدهم اسفندماه ١٣٩٣ در حالى براى من آغاز شد كه متوجه شدم اونچه در مدت اين سالها از آموزش و پرورش تا خانواده و دانشگاه نياموخته ام بايد به تنهايى بياموزم.
 
نسل من، نسل قبل از من و نسل بعد از من هركدوم دانش و تجربه زيادى داشتيم و داريم ولى چيزى كه نميدونيم كمى اقتصاد است. اين كلمه بتازگي براى من خيلى معناى جامعترى از نحوه دخل و خرج و پس انداز كردن پيدا كرده. بنظرم دونستن اقتصاد اول از همه يعنى شناختن مهارت ها و آموخته هاى خودت و بعد از اون درك واقعى از وقت و باور اينكه وقت طلاست. 
 
روزهاى آخر سال براى منهم روزهايى است كه بايد با حساب و كتاب و دخل و خرجم ميرسيدم در كنار اينكه تجربه هاى خوب و بد يكسال گذشته رو مرور ميكردم و ازشون درس ميگرفتم. مرور همين خاطرات بود كه من ديدم يك جاى كار ميلنگد و اين لنگيدن همين روزهاست كه بالكل منو فلج كنه و زمين بزنه.
 
اولين چيزى كه ياد گرفتم اين بود كه عكسها سرمايه من هستند و هيچ فردى براحتى سرمايه اش رو در اختيار ديگرى قرار نميده. جامعه ما برعكسه. دانشش رو براى خودش نگه ميداره ولى سرمايه اش رو ميبخشه در نتيجه در كوتاه مدت شايد موفق باشه ولى در دراز مدت هرگز. پس براى اينكار شروع كردم دانشم رو با ديگران قسمت كردم. ولى از اونجايى كه اقتصاد نميدونستم انرژيمو به همون حد براى تعليم به كسانى كه از سر فراغت بدشون نمياد عكاسى ياد بگيرن، صرف كردم كه براى كسانى كه واقعا تشنه يادگيرى بودند و نتيجه چى بود؟ از دست دادن وقت
 
دومين چيزى كه آموختم اين بود كه هيچ گربه اى محض رضاى خدا موش نميگيره. پيشنهادات اغوا كننده اغلب كه نه هميشه يه كاسه اى زير نيم كاسه دارند. يا از تجربه ات ميخوان بهره كشى كنن يا منابعت يا هويتت.
 
سومين نكته براى من خيلى مهم بود. در واقع بايد روى آينه اتاقم بنويسم: مهم نيست در كارت چقدر هزينه كردى و بدهى دارى. ديگران تو رو با راكفلر و بيل گيتس مقايسه ميكنن و با همين پيش فرض غلط كه حتى خدا هم نميتونه تو تفكر اونا دستكارى كنه اغلب قضاوتت ميكنن، ميخوان فورى همبازيت بشن، كم كم بزرگت ميكنن و بعد به فراخور زمينت ميزنن و مهمتر اينكه حدس ميزنن چقدر در ماه عايدى دارى. خنده دار تَر اينكه اينجور افراد با پديده اى بنام پول قبض هاى خدماتى، شارژ ماهانه، اجاره بها، اصطهلاك وسايل و ... هيچ آشنايى ندارن. 
تو اين مورد ديده شده بعضا حتى حوصله حساب كردن هم ندارن و مستقيم ازت سوال ميپرسن " ماهى چقد در ميارى؟"
 
نكته چهارم: مبلغى كه مشترى بابت پيش پرداخت بهم پرداخت ميكنه به مراتب براش از قولش و حرفش مهم تره حتى اگه برگرده بهت بگه يك دنيا ممنون از اينكه وقت روز تعطيلت رو كه بايد در كنار خونواده ات ميبودى در اختيار من گذاشتى. اگر كسى قدر وقتت رو ندونست مشترى نيست و شامل شعار هدف ما جلب رضايت مشترى است هم نميشود. حتى يه پيرمرد محترم خطاط و كتيبه نويس مسجد كه همه عمرش صرف كار فرهنگى و هنر بوده هم از اين قاعده مستثنى نيست. اگر اندكى ايمان و اتقاد به خدا و قرآن و پيغمبر داريد لازم نيست با شنيدن اسمشون دست و پاتون بلرزه. مطمئن باشين خدا اون دنيا از اينكه كار مفت و مجانى ( بخونيد بيگارى) به كسى دادين به بهشت نميبردتون. 
 
پنجمين مطلب سوء استفاده است. تجربه نشون داده اونى كه ميگه قيمت همكار بگو چون من يه عالمه جنس ديگه هم دارم ميارم براى عكاسى، هرگز پيداش نميشه. حتى براى بردن جنسهاش. هرچى بى ادعاتر، وفادارتر. اينجور آدمها وقتى مثلا بچه اشونو ميارن و خوابش مياد من با كمال ميل فرصت ميدم بخوابه بيدار شه شير بخوره خوش اخلاق شه بعد عكس بگيره. اون شرايط و هزينه هاى منو درك ميكنه منم مشكلات بچه دارى و غيرقابل پيش بينى بودنشون. برنده برنده
 
ششمين مورد كه خيلى زيركانه است. اول مطمئن شين مشترى چى ميخواد. باور كنين بعضيا با خودشون رودروايسى دارن نميدونن اصلا عكس ميخوان يا نه 
زنگ ميزنن وقت ميگيرن ميان ساعتها وقت صرف ميشه براى عكاسى بعد تازه ميگن ما لباسمون مناسب عكس نيست!!! اينجور موقعها شك ميكنى... اصلا به نفس كشيدنت هم شك ميكنى 
بايد ساعتها بنشينى لباسهاى اتو نكشيده و غير هارمونيك رو با فوتوشاپ اتو بكشى و همرنگ بقيه لباسها كنى هرچقدر هم كه ايمان داشته باشى نتيجه كار خوب نيست، مشترى تا به چشم خودش نبينه باور نميكنه.
به عنوان يه كليد طلايى ميتونم بگم اغلب تكه كلامشون اينه كه دنبال يك كار متفاوت هستند. 
 
مورد هفتم. كامپيوتر كه خوانده باشى حتى اگر برنامه نويس كنترل بال دوم موتور جت هم كه باشى هر جا دعوت ميشى معمولا ويندوزشون خرابه يا آلوده به ويروسه و بايد يه نگاهى (چند ساعته) به كامپيترشون بندازى و تازه آخرش ميفهمى اصلا ميخوان يه نو بخرن و بايد واسطه فروش اين دستگاه دست دومشون باشى.
دكتر كه باشى هرجا دعوتت كنن يه بشقاب غذا بذارن جلوت يك ويزيت مجانى به عنوان آفر به بقيه مدعوين داده ميشه از قول تو و البته انتظار ميره مهر نظام پزشكيت باهات باشه.
عكاسها هم از اين قاعده سرويس مجانى مستثنى نيستند. 
 
هشتم. هركى تولد ميليونى براى بچه اش گرفته، لزوما دستش تو جيب خودش نيست. گاهى بايد مطالباتتو از والدينيشون طلب كنى. 
 
نهم شما يك خياط، نجار، معمار، جراح پلاستيك، گريمور و دست آخر عكاسيد. اگر موردهاى قبل رو بلد نيستيد پس اصولا عكاس نيستيد. 
 
دهم و آخر. فقط كتابى رو قرض بده كه ميدونى برنگشتنش ناراحتت نميكنه. عكاسى از عده كثيرى از آشناها نسبت به غريبه ها هم مشمول همين قانونه. 
 
و من يكسال تو مدرسه بجاى زبان عربى يا معارف يا حتى جغرافى و حفظ كردن اونهمه اسم درياچه كه الان همشون به بيابون تبديل شدن، ٤ كلام اقتصاد و خودباورى يادمون داده بودن الان اين ده مورد حل شده بود و محلى از أعراب نداشت.
 
 

Thanks god for learning new lessons

February 14, 2015  •  Leave a Comment

خيلى قبلترها وبلاگ نويس بهترى بودم با مخاطبين بيشتر ولى الان دست و دلم به نوشتن نميرود از زمان تجهيز كامل و حرفه اى استوديو يكسال ميگذرد و هر روز اين يكسال براى من نكته هايى براى آموختن داشت 

راه اندازى يك بيزنس در درجه اول به علم نياز داره ولى اين تازه در خوشبينانه ترين حالت ٥٠٪ ماجراست و بقيه آن شامل دانستن آداب معاشرت، مخاطب شناسى، جامعه شناسى، بازاريابى، حسابدارى، براى من بعضا نجارى و ساخت كاردستى، يادگيرى "نه" گفتن، قدرشناسى، كنترل بودجه، علم تبليغات، و .... هست كه اگر كسى بخواهد در شهرى مثل تهران كه رقباى مطرحى در آن مشغول فعاليت هستند سرپا بماند و حرفى براى زدن داشته باشد در همه اين زمينه هاى گفته شده بايد بهترين باشد

 

 
نمايشگاه دوم ام هم به سلامتى پايان يافت. كم و كاست و بى تجربگى خيلى داشت در مدت يكى دوماه گذشته بخاطر انبوه مشكلاتش و هزينه هايى كه بايد ميشد بارها و بارها داشتم تسليم ميشدم اما هربار يه اتفاق كوچولو كه من اسمشو نشونه ميذارم باعث شد تسليم نشم و ادامه بدم
دوستان خوبى دارم كه به من كمك ميكنن و روحيه و انگيزه منو بالا نگه ميدارن. اقوام خوبى دارم كه منو حمايت ميكنن و همه در كنار هم اميدواريم اين استوديو هميشه سبز باقى بمونه و به رشد خودش ادامه بده

M like Morteza

November 14, 2014  •  Leave a Comment

مرتضی پاشایی

 

به قول مسیح علینژاد: من جنبه آشنایی با مرتضی پاشایی رو نداشتم، قلبم داره با شنیدن صداش فشرده میشه. ولی از اون سخت تر و تلختر اینکه فکر نمیکردم سر سوژه عکاسی دیروز برای گرفتن عکس این شمع خاموش  بخوام به این زودی ازش استفاده کنم

من بابت نعمتهایی که خدا بهم داده شاکرم ولی به رفتن این هنرمند هم به شدت حسادت میکنم. اینقدر محبوب و اینقدر دوست داشتنی؟ اینهمه بی ادعا؟  اینهمه رها؟ و اینهمه ماندگار؟


The studio Location

June 03, 2014  •  Leave a Comment

 شروع کردن هر کاری سخته، شروع کردنش به تنهایی سخت تر. از همون ابتدای کار تو خونمون شروع کردم به کار عکاسی یک عالمه دوست خوب پیدا کردم و البته چندتایی  رو هم از دست دادم. برای منی که همیشه برام مهم همه رو راضی نگه دارم خیلی سخت بود و البته غم انگیز ولی بعدتر ها یاد گرفتم برای موفقیت لازم نیست به این فکر کنی که دیگران در موردت چی فکر میکنن

چهار سال گذشته و من بارها بارها از ته دل خوشحال شدم و بارها و بارها از اینکه مورد قضاوت قرار گرفتم دلم شکسته. بارها بارها دست دوستی دراز کردم و همه اول دست دادن ولی بعد کم کم پیداشون نشد و لحظه ای که میخواستمشون تنها بودم. به هر حال بهترین کار اینه که آدم مطمين باشه خودش به تنهایی از عهده هرکاری بر میاد بعد اگه دوست داشت دستتشو دراز کنه برای کمک

دوستانی پیدا کردم که همیشه مشوقم بودن. هرجا مطلبی عکسی ایده ای دیدن حتما یادم بودن و برام ایمیل کردن یا مسج فرستادن... خوبیهامو به دیگران گفتن و عیبهامو به خودم

من هنوز خیلی راه دارم تا به جایی که همیشه آرزو داشتم برسم ولی این عکسها رو صرفا برای خودم میذارم که بدونم درست زمانی که انتظارشو نداری اون چیزی رو که میخواستی بدست میاری... ولی باید خیلی سخت کوش باشی تا از دستش ندی

سخت ترین جای کار اون اعتماد به نفسش بود.... ترس .. ترس و باز هم ترس از قضاوت مردم. از اینکه مورد قبول واقع نشی یا کارت رو دوست نداشته باشن. حتی تا ماهها به نزدیکترین افراد فامیلم هم نگفته بودم میترسیدم بخاطر رودربایستی مجبور شن بیان پیشم. حتی مطمين نبودم اگر بهم نه بگویند آیا من ناراحت میشم یا بی تفاوت؟ زمان زیادی لازم بود که همه اینها برام حل بشه... باید آدمهای زیادی رو میدیدم و تجربه های زیادی به دست میاوردم و هنوز هم همچنان لازمه که آدمهای بیشتری ببینم، کتابهای بیشتری بخونم و تجربه های بیشتری به دست بیارم. الان با افتخار دوستان و آشنایان و نزدیکترین کسانم رو دعوت میکنم و اگر دعوتم رو پذیرا نباشند ناراحت نمیشم و فکر نمیکنم دارن منو قضاوت میکنن.  این اتفاق برایم من زمانی افتاد که دختر عموم شروع کرد به شیرینی پزی و با چندتا نمایشگاه اونها رو به دیگران از جمله اقوام عرضه کرد. اون روز با خودم میگفتم خوب من اگر بخوام شیرینی بخرم چه بهتر که به دختر عموم بگم. هم به موادش اطمینان دارم هم اگه قراره پول من سودی برای کسی داشته باشه بذار به فامیل برسه. بعد یکهو دیدم که خوب خیلی طبیعیه که دیگران هم در مورد من همین فکر رو بکنن و درست همونجا بود که نگرانیم برطرف شد

گفتنی ها زیاده و من خیلی دوست دارم سر صبر همه رو بازگو کنم

 اما فقط بدونین که واقعا عزیزترین صفحه وبسایتم همون صفحه نظرات میهمانان هست که هر روز میخونمش و چقدر خوشحال میشم اگه بقیه شما هم اونجا برام یادگاری بنویسین 

 

 


Let the summer begins

May 21, 2014  •  Leave a Comment

 امروز اول خرداد ماه ۱۳۹۳ مصادف با اولین روز تعطیلی مدارس (دستکم واسه پسرم) . سپهر امروز کلاس اولش را تمام کرد و من یک حس دوگانه ای دارم. انگار توی این ۷ سال نفهمیدم که من مادر بودم و یکهو الان که متوجه شدم، ترسیدم. بچه که بزرگ میشه در چند مرحله از زندگیت ناگهان به خودت میایی و از خودت میپرسی این کی بزرگ شد که من نفهمیدم؟ و امروز یکی از همون روزها بود

پسر کوچولویی که تا دیروز هرچی میگفتی فکر میکرد اینست و جز این نیست کم کم میفهمه که میتونه بگه چشم ولی زیرزیرکی کار خودشو بکنه و تو توی دلت هم این اخلاق رو تحسین کنی چون قطعا براش خوبه و هم لجت میگیره و نگران میشی چون مطمئن نیستی همیشه همین کار خودشو کردن لزوما درست باشه و اونو به دردسر نندازه

مادر که باشی مسولیت بزرگی به دوش داری هرچقدر که اطرافیانت همه زحماتت رو نادیده بگیرند. مادر که باشی فکرهای احمقانه گاهی اشکتو در میاره... مثلا ممکنه با خودت فکر کنی اگر من نباشم چه کسی لباسهاشو اتو میکنه؟؟؟ نکنه پدرش لباس بدون اتو تنش کنه و بگه ای بابا مهم نیست... کی به اتوی لباس این نگاه میکنه؟ و شنیدن همین یک جمله ساده برای سالها دلت رو میلرزونه

مادر که باشی بخاطر اشتباهات بچه ات ممکنه هزاران بار تذکر بدی... تهدید کنی، تنبیه کنی حتی شاید ضربه ای پشت دستش بزنی ولی شب موقع خواب وقتی همه خوابیدن تنهایی بیدار شی و اشک بریزی و غصه بخوری چون میدونی بچه ات هرگز فرق بین کار بد و خودش رو نمیفهمه... اون هرگز نمیفهمه تنبیهش بخاطر کار بدش بوده ولی مامانش تحت هر شرایطی دوستش داره.. حتی اگه روزی هزار بگی دوستش داری

اما حالا همه اینها به کنار، تابستان آمده و من غصه اینو هم دارم که حالا ۴ ماه آینده رو باید تو خونه باهاش چه کنم؟ من الان میفهمم منظورم مادرمو که میگفت از تابستون خوشم نمیاد چون نظم زندگیمو بهم میزنه


The story so far

May 20, 2014  •  Leave a Comment

سال ۸۸ که اولین دوربین اس ال آر زندگیم رو که یک کنون ۴۵۰دی بود به دست گرفتم هرگز فکر نمیکردم مسیر زندگیم به کل عوض شه. علاقه ام به حدی بود که تصمیم گرفتم حتی اگر شده در منزل خودم شروع به کار کنم. رفتم فروشگاه پیکسل و کیت سومیتا ۱۸۰ ژول رو خردیم و تازه اینجا بود که همه آموخته هام منو به چالش کشیدن

از اون روز به بعد تا مدتها شبانه روز داشتم میخوندم و یاد میگرفتم. کتاب، وبسایت، فیلم، مقاله و هرچیزی که دستم میرسید 

بعد پسرم رو کردم مدل و ازش یک عکس گرفتم با اون عکس دوستای مهدکودکش رو دعوت کردم بیان برای عکاسی. تا یکسال و نیم بعد کارم همین بود تا اینکه خونمون جابجا شد ... بعدترها کم کم به عرصه عکاسی صنعتی هم کشیده شدم و وارد یکی دیگه از فیلدهای مورد علاقم که همون عکاسی تبلیغاتیه شدم

این وسطها هم یکسال و نیم در جزیره کیش زندگی کردیم و کلا از همه دوستاها و آشناهایی که به واسطه کارم باهاشون آشنا شده بودم جدا شدم بعد از یک مدت که دوربین دستم نگرفتم دوباره شروع کردم از مناظر و اتفاقات کیش عکاسی کردم تا اینکه یکبار عکسهای جشنواره تابستانی کیش رو دویچه وله دادم و اونها عکسها رو برام منتشر کردن

چندین پروژه فیلمبرداری از شرکت شلومبرژه هم درست در همون سالهایی که کیش زندگی میکردیم انجام دادم که از جمله کارهای بسیار موفقم بود ولی اجازه انتشار ندارم

به هر حال امروز که دوباره این عکس رو دیدم یادم افتاد شروع مسیری که الان درش هستم با این عکس بود

در این عکس پسر من ۳ سال و نیمه بود