Daily+dose+of+photo

 

View Shahed Sohrabi's profile on LinkedIn coolphotoblogs my profile

Photoblog Awards

Subscribe
RSS
Archive
January February March April May June (10) July (32) August (30) September (27) October (14) November (4) December
January February March April May (2) June (1) July August September October November December

There comes a lot of photos that has a story or a history behind them. Some how you may want to sell, somehow they are priceless. To me, what is more important is to share that moment with you. To tell, what I have thought on that exact moment or what has happened to me while I was shooting that specific photo.

The studio Location

June 03, 2014  •  Leave a Comment

 شروع کردن هر کاری سخته، شروع کردنش به تنهایی سخت تر. از همون ابتدای کار تو خونمون شروع کردم به کار عکاسی یک عالمه دوست خوب پیدا کردم و البته چندتایی  رو هم از دست دادم. برای منی که همیشه برام مهم همه رو راضی نگه دارم خیلی سخت بود و البته غم انگیز ولی بعدتر ها یاد گرفتم برای موفقیت لازم نیست به این فکر کنی که دیگران در موردت چی فکر میکنن

چهار سال گذشته و من بارها بارها از ته دل خوشحال شدم و بارها و بارها از اینکه مورد قضاوت قرار گرفتم دلم شکسته. بارها بارها دست دوستی دراز کردم و همه اول دست دادن ولی بعد کم کم پیداشون نشد و لحظه ای که میخواستمشون تنها بودم. به هر حال بهترین کار اینه که آدم مطمين باشه خودش به تنهایی از عهده هرکاری بر میاد بعد اگه دوست داشت دستتشو دراز کنه برای کمک

دوستانی پیدا کردم که همیشه مشوقم بودن. هرجا مطلبی عکسی ایده ای دیدن حتما یادم بودن و برام ایمیل کردن یا مسج فرستادن... خوبیهامو به دیگران گفتن و عیبهامو به خودم

من هنوز خیلی راه دارم تا به جایی که همیشه آرزو داشتم برسم ولی این عکسها رو صرفا برای خودم میذارم که بدونم درست زمانی که انتظارشو نداری اون چیزی رو که میخواستی بدست میاری... ولی باید خیلی سخت کوش باشی تا از دستش ندی

سخت ترین جای کار اون اعتماد به نفسش بود.... ترس .. ترس و باز هم ترس از قضاوت مردم. از اینکه مورد قبول واقع نشی یا کارت رو دوست نداشته باشن. حتی تا ماهها به نزدیکترین افراد فامیلم هم نگفته بودم میترسیدم بخاطر رودربایستی مجبور شن بیان پیشم. حتی مطمين نبودم اگر بهم نه بگویند آیا من ناراحت میشم یا بی تفاوت؟ زمان زیادی لازم بود که همه اینها برام حل بشه... باید آدمهای زیادی رو میدیدم و تجربه های زیادی به دست میاوردم و هنوز هم همچنان لازمه که آدمهای بیشتری ببینم، کتابهای بیشتری بخونم و تجربه های بیشتری به دست بیارم. الان با افتخار دوستان و آشنایان و نزدیکترین کسانم رو دعوت میکنم و اگر دعوتم رو پذیرا نباشند ناراحت نمیشم و فکر نمیکنم دارن منو قضاوت میکنن.  این اتفاق برایم من زمانی افتاد که دختر عموم شروع کرد به شیرینی پزی و با چندتا نمایشگاه اونها رو به دیگران از جمله اقوام عرضه کرد. اون روز با خودم میگفتم خوب من اگر بخوام شیرینی بخرم چه بهتر که به دختر عموم بگم. هم به موادش اطمینان دارم هم اگه قراره پول من سودی برای کسی داشته باشه بذار به فامیل برسه. بعد یکهو دیدم که خوب خیلی طبیعیه که دیگران هم در مورد من همین فکر رو بکنن و درست همونجا بود که نگرانیم برطرف شد

گفتنی ها زیاده و من خیلی دوست دارم سر صبر همه رو بازگو کنم

 اما فقط بدونین که واقعا عزیزترین صفحه وبسایتم همون صفحه نظرات میهمانان هست که هر روز میخونمش و چقدر خوشحال میشم اگه بقیه شما هم اونجا برام یادگاری بنویسین 

 

 


Let the summer begins

May 21, 2014  •  Leave a Comment

 امروز اول خرداد ماه ۱۳۹۳ مصادف با اولین روز تعطیلی مدارس (دستکم واسه پسرم) . سپهر امروز کلاس اولش را تمام کرد و من یک حس دوگانه ای دارم. انگار توی این ۷ سال نفهمیدم که من مادر بودم و یکهو الان که متوجه شدم، ترسیدم. بچه که بزرگ میشه در چند مرحله از زندگیت ناگهان به خودت میایی و از خودت میپرسی این کی بزرگ شد که من نفهمیدم؟ و امروز یکی از همون روزها بود

پسر کوچولویی که تا دیروز هرچی میگفتی فکر میکرد اینست و جز این نیست کم کم میفهمه که میتونه بگه چشم ولی زیرزیرکی کار خودشو بکنه و تو توی دلت هم این اخلاق رو تحسین کنی چون قطعا براش خوبه و هم لجت میگیره و نگران میشی چون مطمئن نیستی همیشه همین کار خودشو کردن لزوما درست باشه و اونو به دردسر نندازه

مادر که باشی مسولیت بزرگی به دوش داری هرچقدر که اطرافیانت همه زحماتت رو نادیده بگیرند. مادر که باشی فکرهای احمقانه گاهی اشکتو در میاره... مثلا ممکنه با خودت فکر کنی اگر من نباشم چه کسی لباسهاشو اتو میکنه؟؟؟ نکنه پدرش لباس بدون اتو تنش کنه و بگه ای بابا مهم نیست... کی به اتوی لباس این نگاه میکنه؟ و شنیدن همین یک جمله ساده برای سالها دلت رو میلرزونه

مادر که باشی بخاطر اشتباهات بچه ات ممکنه هزاران بار تذکر بدی... تهدید کنی، تنبیه کنی حتی شاید ضربه ای پشت دستش بزنی ولی شب موقع خواب وقتی همه خوابیدن تنهایی بیدار شی و اشک بریزی و غصه بخوری چون میدونی بچه ات هرگز فرق بین کار بد و خودش رو نمیفهمه... اون هرگز نمیفهمه تنبیهش بخاطر کار بدش بوده ولی مامانش تحت هر شرایطی دوستش داره.. حتی اگه روزی هزار بگی دوستش داری

اما حالا همه اینها به کنار، تابستان آمده و من غصه اینو هم دارم که حالا ۴ ماه آینده رو باید تو خونه باهاش چه کنم؟ من الان میفهمم منظورم مادرمو که میگفت از تابستون خوشم نمیاد چون نظم زندگیمو بهم میزنه


The story so far

May 20, 2014  •  Leave a Comment

سال ۸۸ که اولین دوربین اس ال آر زندگیم رو که یک کنون ۴۵۰دی بود به دست گرفتم هرگز فکر نمیکردم مسیر زندگیم به کل عوض شه. علاقه ام به حدی بود که تصمیم گرفتم حتی اگر شده در منزل خودم شروع به کار کنم. رفتم فروشگاه پیکسل و کیت سومیتا ۱۸۰ ژول رو خردیم و تازه اینجا بود که همه آموخته هام منو به چالش کشیدن

از اون روز به بعد تا مدتها شبانه روز داشتم میخوندم و یاد میگرفتم. کتاب، وبسایت، فیلم، مقاله و هرچیزی که دستم میرسید 

بعد پسرم رو کردم مدل و ازش یک عکس گرفتم با اون عکس دوستای مهدکودکش رو دعوت کردم بیان برای عکاسی. تا یکسال و نیم بعد کارم همین بود تا اینکه خونمون جابجا شد ... بعدترها کم کم به عرصه عکاسی صنعتی هم کشیده شدم و وارد یکی دیگه از فیلدهای مورد علاقم که همون عکاسی تبلیغاتیه شدم

این وسطها هم یکسال و نیم در جزیره کیش زندگی کردیم و کلا از همه دوستاها و آشناهایی که به واسطه کارم باهاشون آشنا شده بودم جدا شدم بعد از یک مدت که دوربین دستم نگرفتم دوباره شروع کردم از مناظر و اتفاقات کیش عکاسی کردم تا اینکه یکبار عکسهای جشنواره تابستانی کیش رو دویچه وله دادم و اونها عکسها رو برام منتشر کردن

چندین پروژه فیلمبرداری از شرکت شلومبرژه هم درست در همون سالهایی که کیش زندگی میکردیم انجام دادم که از جمله کارهای بسیار موفقم بود ولی اجازه انتشار ندارم

به هر حال امروز که دوباره این عکس رو دیدم یادم افتاد شروع مسیری که الان درش هستم با این عکس بود

در این عکس پسر من ۳ سال و نیمه بود 

 


The art of writing

November 16, 2013  •  Leave a Comment

The art of writing Nastaliq, by Ahad Torabi


Salvatore Ferragamo

November 15, 2013  •  Leave a Comment

 


The last teen-age

November 03, 2013  •  Leave a Comment


Persian Style

November 01, 2013  •  Leave a Comment