invisible

November 09, 2022  •  Leave a Comment

فیلمای استادی رو میبینم سر کلاس درس که داره به میز صندلیا درس‌میده. یادم میاد همه عمر همینقدر نامرئی بودیم. از بچگی تو این اجتماع هر وقت کار خوبی کردیم وظیفه امون بود و هر وقت کاری کردیم که به مذاق خوش نمیومد تحقیر شدیم، تنبیه شدیم، سرکوب شدیم، ازمون رو برگزدوندند. یکم بزرگ‌تر شدیم تا خواستیم دهن باز کنیم حرف بزنیم فوری پای پدر مادرمون رو میکشیدن وسط که از تو بعیده با وجود همچین پدر مادری… ما نامرئی بودیم و هر هویتی داشتیم باید زیر سایه کسی پیدا میکردیم. راستش حتی تو دوستیامونم نامریی بودیم. تو عشق هم نامرئی بودیم. تو نیازهای جنسی و پریودهای ماهانه هم نامرئی بودیم.
ما عادت کردیم به دیده نشدن. جنس دوم بودم. به ضعیف بودن و عجیب وقتی بزرگ‌تر شدیم و سیل مهاجرت زیاد شد تفاوت سنگینی بین خودمون و همجنسامون که از ایران رفته بودن حس میکردیم. چیزهایی برای اونا بدیهی شده بود که برای ما کاملا از ذهنمون پاک شده بود. ما نامریی بودیم حتی وقتی سر عقد یک عاقد که اونم مرد بود از زبون ما تایید میکرد که حاضریم در قبال دریافت مهریه، خودمونو ، روحمونو، جسممونو در اختیار بذاریم. ما نامریی بودیم وقتی موقع طلاق باید هزارتا علت میاوردیم ولی اگه میگفتی مرد من فقط من رو دوست نداره و من براش نامرئیم و هر روز که بیدار میشم در‌گوشم نمیگه دوستت دارم و هرشب موقع خواب منو نمیبوسه و اگه مریض بشم شاید اصلا خبردار نشه و تاریخ پریودامو نمیدونه و حواسش نیست آخرین باری که خندیدم کی بوده، متهم میشدی و دیوانه و تو خود بخوان حدیث مفصل از مجمل.
ما نامریی بودیم وقتی اسممون رو صدا نمیکردن و منزل خطاب میشدیم. یا زنم. یا ناموس یا صبیه یا آبجی یا… هرچه که بود ما موقع صدا زدن اسممون هم نامریی بودیم. ما موقع طلب عشق، طلب محبت، طلب توجه هم نامریی بودیم. همین که پدرمون یا همسرمون صبح تا شب بدون اینکه سراغی ازمون بگیره کار میکرد و سرش شلوغ‌بود و تو ذهنش برای هرکسی جا بود الا ما، همین که شیکممون سیر میشد یا سگ دو میزد گرسنه و لخت نمونیم یعنی دوستمون داشت و ما اینو باید میدونستیم.
ما اونقدر نامریی بودیم که وقتی رفتیم هم کسی صدای پامونو نشنید. رفتنمونو باور نکرد. هیچ تغییری برای برگشتمون ایجاد نکرد و تلخ‌تر اینکه هیچ کسی هم منتظرمون نبود. ما نامریی بودیم وقتی هرکاری میخواستیم بکنیم بهمون گفتن چه غلطا. وقتی باهامون حرف میزدن نگاهشونو به زمین و دیوار مینداختن ولی تو چشممون نه. وقتی میپرسیدیم اصلا دوستمون دارن یا نه میکفتن پررو نشو. ما نامریی بودیم وقتی برای خرید لباس هم حضورمون لازم نبود. لباسی که راست قامت ما بود..
#استودیو_همیشه_سبز

فیلمای استادی رو میبینم سر کلاس درس که داره به میز صندلیا درس‌میده. یادم میاد همه عمر همینقدر نامرئی بودیم. از بچگی تو این اجتماع هر وقت کار خوبی کردیم وظیفه امون بود و هر وقت کاری کردیم که به مذاق خوش نمیومد تحقیر شدیم، تنبیه شدیم، سرکوب شدیم، ازمون رو برگزدوندند. یکم بزرگ‌تر شدیم تا خواستیم دهن باز کنیم حرف بزنیم فوری پای پدر مادرمون رو میکشیدن وسط که از تو بعیده با وجود همچین پدر مادری… ما نامرئی بودیم و هر هویتی داشتیم باید زیر سایه کسی پیدا میکردیم. راستش حتی تو دوستیامونم نامریی بودیم. تو عشق هم نامرئی بودیم. تو نیازهای جنسی و پریودهای ماهانه هم نامرئی بودیم. 

ما عادت کردیم به دیده نشدن. جنس دوم بودم. به ضعیف بودن و عجیب وقتی بزرگ‌تر شدیم و سیل مهاجرت زیاد شد تفاوت سنگینی بین خودمون و همجنسامون که از ایران رفته بودن حس میکردیم. چیزهایی برای اونا بدیهی شده بود که برای ما کاملا از ذهنمون پاک شده بود. ما نامریی بودیم حتی وقتی سر عقد یک عاقد که اونم مرد بود از زبون ما تایید میکرد که حاضریم در قبال دریافت مهریه، خودمونو ، روحمونو، جسممونو در اختیار بذاریم. ما نامریی بودیم وقتی موقع طلاق باید هزارتا علت میاوردیم ولی اگه میگفتی مرد من فقط من رو دوست نداره و من براش نامرئیم و هر روز که بیدار میشم در‌گوشم نمیگه دوستت دارم و هرشب موقع خواب منو نمیبوسه و اگه مریض بشم شاید اصلا خبردار نشه و تاریخ پریودامو نمیدونه و حواسش نیست آخرین باری که خندیدم کی بوده، متهم میشدی و دیوانه و تو خود بخوان حدیث مفصل از مجمل.

ما نامریی بودیم وقتی اسممون رو صدا نمیکردن و منزل خطاب میشدیم. یا زنم. یا ناموس یا صبیه یا آبجی یا همشيره يا… هرچه که بود ما موقع صدا زدن اسممون هم نامریی بودیم. ما موقع طلب عشق، طلب محبت، طلب توجه هم نامریی بودیم. همین که پدرمون یا همسرمون صبح تا شب بدون اینکه سراغی ازمون بگیره کار میکرد و سرش شلوغ‌بود و تو ذهنش برای هرکسی جا بود الا ما، همین که شیکممون سیر میشد یا سگ دو میزد گرسنه و لخت نمونیم یعنی دوستمون داشت و ما اینو باید میدونستیم. 

ما اونقدر نامریی بودیم که وقتی رفتیم هم کسی صدای پامونو نشنید. رفتنمونو باور نکرد. هیچ تغییری برای برگشتمون ایجاد نکرد و تلخ‌تر اینکه هیچ کسی هم منتظرمون نبود. ما نامریی بودیم وقتی هرکاری میخواستیم بکنیم بهمون گفتن چه غلطا. وقتی باهامون حرف میزدن نگاهشونو به زمین و دیوار مینداختن ولی تو چشممون نه. وقتی میپرسیدیم اصلا دوستمون دارن یا نه میکفتن پررو نشو. ما نامریی بودیم وقتی برای خرید لباس هم حضورمون لازم نبود. لباسی که راست قامت ما بود..

#استودیو_همیشه_سبز به وقت روزهاى آبان ماه ١٤٠١

 


Comments

No comments posted.
Loading...

 

Subscribe
RSS
Archive
January February March April May June (10) July (32) August (30) September (27) October (14) November (4) December
January February March April May (2) June (1) July August September October November (1) December
January February March (1) April May (1) June July August September October November December
January (1) February March April May June July August September October November December
January February March April May June July August September October (1) November December
January February March April May June July August September October November December
January February March April May June July August September October November December
January February March April May (3) June July August September October November December
January February March April May June July August (2) September October (1) November (4) December