7 years of...

November 25, 2023  •  Leave a Comment

تصويرى در شيشهوهم

 

من معتقدم یه وقتی وقتی چیزی یهو تموم میشه در زمان دیگری یا دنیای موازی یا سال‌های آینده، مجددا تکرار میشه برای اینکه ببینی این بار چه انتخابی میکنی یا اینبار چه اتفاقاتی با خودش به همراه داره. 

 

سال ۹۵ هرگز فکر نمیکردم به همه اون “یکهو” ها که در زندگیم پیش اومد، قطع کامل ارتباط فصلی کاری از محیط نفتی هم اضافه بشه. اون سال بعد از چند سال کار کردن در تمام شاپهای نفتی، گل فینال فیلمبرداری مال نمایشگاه نفت و‌گاز سال ۹۵ بود. 

 

من دو سه سالی بود همدم تولزهای اپریشن و ریگ نفت و حفاری و اکتشاف و استخراج بودم. یه عامی به تمام معنا که از خوش حادثه کنار یه عالمه آدم باحال تو کیش قرار گرفته بودم و یجورایی صنعت نفت رو باهاش دوستی خاصی داشتم.  سال ۹۵ با مرگ مامان بابا انگار من از اول دنیا اومدم و مجبور شدیم از اول زندگی کنیم. درسته بخشی از زندکی ادامه داشت ولی من و مانی هر دو کاملا از محیط نفتی کنده شدیم و پرت شدیم تو محیط درمانی. مانی هم کاملا از آی‌تی شیفت کرد روی هنر. 

امروز رفتم همون شرکتی که آخرین بار هفت سال پیش اونجا بودم. و فهمیدم چقدر حسهای خوب یادم رفته بود. چقدر رزومه‌ قوی صنعتی داشتم و دنیای من انگار تمام شد جمع شد کارتن و بسته بندی شد و فقط خلاصه شد در بلوک زایمان. نه که بد باشه. پر از تجربه بود ولی دنیا بجز زایمان اتفاقات دیگه ای هم درش جریان داشت و من کاملا از یاد برده بودم. موقع سلام علیک خیال میکردم مهاجری بودم که به وطن برگشته. 

 

من اون ساله آزاد و رها بودم و بسیار دوست داشتنی. یه دقیقه پشت پیک اپ با سه پایه در حلیکه ماشین حرکت میکرد فیلم میگرفتم. یه دقیقه بعد اپراتور کرین ۵۰ تن میشدم. روز بعد سوار بسکت جرثقیل میشدم و میرفتم بالا نمای هوایی بگیرم. یا واسه یه تیکه فیلم دریل میزدیم که همه محل کارشونو ترک کنن. 

کار سخت، کیش و اهواز داغ، ولی حالمون خوب. خوش میگذشت. میخندیدیم. شب از خستگی فیزیکی بیهوش میشدیم نه که از خستگی روحی نخوابیم. 

 

این قاب برای من عزیزه. پشت پنجره، تصویری وهم انگیز از اونچه به من گذشت. سپیده‌ای که برام مثل سپهر بود و این دوتا رو همیشه اشتیاه صدا میزدم و یکهو طوفان زد و جدا شدیم و حالا دوباره فرصت شد برگردیم. حتی سپیده رو ببرم جایی که روزی بهترین خاطرات کاریمو داشتم. چه آدم‌هایی که رفتن. چه آدمایی که اومدن. چه آدمایی که رفتن و برگشتن و چه آدمایی که فکر میکردیم میمونن و الان نمیدونیم کجان.

 

من امروز جایی میون آبان ۱۴۰۲ و سال‌های نود و دو تا نود و پنج در نوسان بودم. جایی در این قاب کنار افرادی که گذشته و آینده منن. تا دنیا چی بخواد

 


Comments

No comments posted.
Loading...

 

Subscribe
RSS
Archive
January February March April May June (10) July (32) August (30) September (27) October (14) November (4) December
January February March April May (2) June (1) July August September October November (1) December
January February March (1) April May (1) June July August September October November December
January (1) February March April May June July August September October November December
January February March April May June July August September October (1) November December
January February March April May June July August September October November December
January February March April May June July August September October November December
January February March April May (3) June July August September October November December
January February March April May June July August (2) September October (1) November (4) December
January (1) February March April May June July August September (3) October (2) November (1) December (3)
January (1) February March April May June July August September October November December