3 and more memories of Yalda Night

December 06, 2023  •  Leave a Comment

Yalda Decorationاول: هفت یا هشت سال پیش بود که کلی تازه عروس داماد تو فامیل داشتیم و شب یلدا این فنچ&zwnj;های جوون از سفره&zwnj;های زیباشون که با سلیقه و وسواس خاصی چیده شده بود عکس مینداختن و لباسها همه مرتب و ست انتخاب شده بود. <br/>ما اما، خانوادگی رفته بودیم شمال و عمر ازدواج هر کدوممون به ترتیب نزدیک به دو، سه و چهاردهه بود. نه از لباسهای ست خبری بود نه وسط ویلا که هرکی که متکا واسه خودش آورده و لش کرده وسط سالن و به جرز دیوار میخنده ، چیدمان غذا و خوراکیا براش مهم بود. وسط لباسهای سب و کفشهای پاشنه بلند دیگران داشتیم اسم فامیل بازی میکردیم و تخمه میشکستیم و خیلی که دیگه خواسته بودیم لاکچری برخورد کنیم یه آناناس درسته هم خریده بودیم که هرکی منتظر بود یکی پوست بکنه بقیه تناول کنن. آخرشم این بازی اسم فامیل همیشه به تقلب کشیده میشد و غذاها به سگ پلو و اشیا هم به هر چیز پلاستیکی ختم میشد.<br/> <br/>دو: چند سال بعدترش اولین سالی بود که پدرمادر نبودن و مثلا خواستم خواهرم اینا رو دعوت کنم&hellip; جای شما خالی چه ماهیچه &zwnj;ای هم بار گذاشته بودم و شاید چیدمان خاصی برای میز درنظر نگرفته بودم ولی بوی غذا و گرمی خونه حس بی پدر مادری رو داشت میگرفت که از بیمارستان زنگ زدن گفتن بیا زایمان اورژانس داریم. اشکالی هم نداشت ولی یادمه پدر بچه یه آقای وکیل بددهن بود که تلفن رو برداشت و هنوز جمله یک به دو نرسیده عوض اینکه ببینه میرسیم بریم فیلمبرداری یا نه یهو با فحش و فضاحت هرچی لیاقت خودش بود نثار ما کرد. سوپروایز اون زمان اخرش به من زنگ زد. گفت سهرابی، تکلیف این آقا مشخصه ولی من دارن ازت خواهش میکنم. هرچی اون بلد نیست رو بخاطر من ببخش و منت بذار سر من و بیا. شما بودی نمیرفتی؟ خجالت زده شدم از نوع درخواستش. غذا رو کشیدم رفتم. به موقع رسیدم الحمدالله. زایمان طبیعی بود. بابا حتی لحظه زایمان هم وسط جیغ&zwnj;های همسرش داشت به من میگفت من بیمارستان رو روی سرت خراب میکردم اگه نمیومدی. خونسرد گفتم عجالتا این چند لحظه انرژی منفی نپاش. دیگه برات تکرار نمیشه.. ببا حالا که تصور میکنی با دگنک منو کشوندی، از تولد نوزادت لذت ببر و چهارتا کلمه قشنگ در گوشش بگو تا بعد. وقت برای دعوا زیاده. بچه دنیا اومد. تصویر رفت روی ساعت&hellip; و فیلم قطع شد! نوزاد منتقل شد بخش ویژه. پدر از شدت ناراحتی نمیدونست چه کنه. فرداش بچه صحیح و سالم بغل پدر مادر مرخص شد ولی انگار آقای وکیل باید درسی از ماجرا میگرفت که فقط از پس یه نوزاد تازه وارد برمیومد و بس. در نهایت فیلم نداشت. فیلمبردار داشت ولی فیلم نداشت. بیمارستان هم نشد روی سر کسی خراب کنه.<br/> <br/>سه:سه سال بعد از اون گروه دوستان بسیار صمیمی خودمون بودیم فقط. از خانواده یا عمرشونو دادن به شما یا ایران نیستن. موند دوستان صمیمی&hellip;. شروع شد که شب یلدا دورهم جمع شیم و از جهارنفر بالاخره یکنفر سازمخالف زد. <br/>الا و للله که من میخوام برم خونه مامان بابام. چون خواهرم نیست و اونا تنهان. هزارتا دلیل که پیرن و کسی رو ندارن و دلم نمیاد تنهاشون بذارم. طبیعتا راضی شدیم. <br/>نشستیم سر خونه زندگیمون و شام معمول هر شب رو خوردیم و با اهل منزل بصورت افلاین و دوستان بقورت آنلاین چت میکردیم که فهمیدیم پدر محترم ایشون، خودشون تصمیم گرفتن شب یلدا رو منزل اقوام بگذرونن. در نتیجه شب یلدای اون شب هم بدون تشریفات رسمی و اداری برگزار شد. <br/> <br/>قبل از یک: شب یلدا برای من ولی یک خاطره بزرگ داره&hellip; اولین سالی بود که جشنواره گذاشته بودم در استودیو. یکی بیسکویت خوشمزه میفروخت، یکی شمع، یکی قلاب بافی و اونقدر جمع نازنینی شکل گرفت که هنوز باهم درارتباطیم. <br/>سفره چیدم و هر نفر میومد کالای قابل عرضه من عکس بود. <br/> <br/>مامان بابا رو که تازه از پیش برادرم اومده بودن ایران بردن استودیو. چند فریم عکس گرفتیم&hellip; یه گربه خیابونی هم که پناه آورده بود پیش ما هم بود. با اون گربه میشدیم شش نفر. یه عکس از مامان گرفتم که دم سفره چیدمان شده برای عکس، برای بابا فال حافظ گرفته بود داشت میخوند. شاید لون عکس رو به اشتراک گذاشتم ولی با اینکه اون غزل بارها برام اومده بود ولی اون سال قلبم ریخت. به چهره خندون و قشنگ مامان بابا که نگاه کردم به خودم گفتم بیخود دلت ریخت&hellip; طبق معمول معده&zwnj;ات خودشو کرده نخود هر آش.<br/>باید برم تاریخ دقیق عکاسی رو نگاه کنم ولی درست سال بعد از اون عکس ، شب یلدا که شد، هفتاد روز بود پدر نداشتم، هفت روز شده بود که مادر هم نداشتم. <br/>اون عکس شد آخرین عکس و بهترین عکس از مامان بابا و برای همیشه قاب شد موند روی گرامافون قدیمی کنار یه شمعدون لاله شاه عباسی و یک زوج شمعدون عروسییشون.<br/> <br/>اینکه فاصله بین دو یلدا برای یکنفر میتونه اتفاقاتی بیفته که سالها ازش حرف بزنه هنوز حرف باشه برای گفتن خیلیه. دستکم برای من خیلی بود.<br/>اما شما رو به خدا حتی اگه واسه دکور و اینستا و گروه&zwnj;های فامیلی عکس میگیرین، حتی اگه فک میکنین باید اون لحظه عکاسی باشه که لحظه شما رو ثبت کنه وگرنه دنیا رو رو سرش خراب میکنین، دستکم یه زمان کوتاهی که دقیقا همون یک دقیقه اضافه که عمر شب یلداست رو واسه خودتون وقت بذارین و از چیزای کوچیکی گه هرگز دیده نمیشن لذت ببرین. هزارتا عکس اون سفره به کنار، عکسی که بی هوا از حافظ خوندن اون دونفر گرفتم هم به کنار. یدونه فریم رو پشت &zwnj;پلکتون برای خودتون ثبت کنین. بعدا نگین نگفتی<br/> <br/><a href="https://t.me/evergreenphotostudio" target="_self">https://t.me/evergreenphotostudio</a>

اول: هفت یا هشت سال پیش بود که کلی تازه عروس داماد تو فامیل داشتیم و شب یلدا این فنچ‌های جوون از سفره‌های زیباشون که با سلیقه و وسواس خاصی چیده شده بود عکس مینداختن و لباسها همه مرتب و ست انتخاب شده بود. 

ما اما، خانوادگی رفته بودیم شمال و عمر ازدواج هر کدوممون به ترتیب نزدیک به دو، سه و چهاردهه بود. نه از لباسهای ست خبری بود نه وسط ویلا که هرکی که متکا واسه خودش آورده و لش کرده وسط سالن و به جرز دیوار میخنده ، چیدمان غذا و خوراکیا براش مهم بود. وسط لباسهای ست و کفشهای پاشنه بلند دیگران داشتیم اسم فامیل بازی میکردیم و تخمه میشکستیم و خیلی که دیگه خواسته بودیم لاکچری برخورد کنیم یه آناناس درسته هم خریده بودیم که هرکی منتظر بود یکی پوست بکنه بقیه تناول کنن. آخرشم این بازی اسم فامیل همیشه به تقلب کشیده میشد و غذاها به سگ پلو و اشیا هم به هر چیز پلاستیکی ختم میشد.

 

دو: چند سال بعدترش اولین سالی بود که پدرمادر نبودن و مثلا خواستم خواهرم اینا رو دعوت کنم… جای شما خالی چه ماهیچه ‌ای هم بار گذاشته بودم و شاید چیدمان خاصی برای میز درنظر نگرفته بودم ولی بوی غذا و گرمی خونه حس بی پدر مادری رو داشت میگرفت که از بیمارستان زنگ زدن گفتن بیا زایمان اورژانس داریم. اشکالی هم نداشت ولی یادمه پدر بچه یه آقای وکیل بددهن بود که تلفن رو برداشت و هنوز جمله یک به دو نرسیده عوض اینکه ببینه میرسیم بریم فیلمبرداری یا نه یهو با فحش و فضاحت هرچی لیاقت خودش بود نثار ما کرد. سوپروایز اون زمان اخرش به من زنگ زد. گفت سهرابی، تکلیف این آقا مشخصه ولی من دارم ازت خواهش میکنم. هرچی اون بلد نیست رو بخاطر من ببخش و منت بذار سر من و بیا. شما بودی نمیرفتی؟ خجالت زده شدم از نوع درخواستش. غذا رو کشیدم رفتم. به موقع رسیدم الحمدالله. زایمان طبیعی بود. بابا حتی لحظه زایمان هم وسط جیغ‌های همسرش داشت به من میگفت من بیمارستان رو روی سرت خراب میکردم اگه نمیومدی. خونسرد گفتم عجالتا این چند لحظه انرژی منفی نپاش. دیگه برات تکرار نمیشه.. بيا حالا که تصور میکنی با دگنک منو کشوندی، از تولد نوزادت لذت ببر و چهارتا کلمه قشنگ در گوشش بگو تا بعد. وقت برای دعوا زیاده.  بچه دنیا اومد. تصویر رفت روی ساعت… و فیلم قطع شد! نوزاد منتقل شد بخش ویژه. پدر از شدت ناراحتی نمیدونست چه کنه. فرداش بچه صحیح و سالم بغل پدر مادر مرخص شد ولی انگار آقای وکیل باید درسی از ماجرا میگرفت که فقط از پس یه نوزاد تازه وارد برمیومد و بس. در نهایت فیلم نداشت. فیلمبردار داشت ولی فیلم نداشت. بیمارستان هم نشد روی سر کسی خراب کنه.

 

سه: سه سال بعد از اون گروه دوستان بسیار صمیمی  خودمون بودیم فقط. از خانواده،  یا عمرشونو دادن به شما یا ایران نیستن.  موند دوستان صمیمی…. شروع شد که شب یلدا دورهم جمع شیم و از چهارنفر بالاخره یکنفر سازمخالف زد. 

الا و للله که من میخوام برم خونه مامان بابام. چون خواهرم نیست و اونا تنهان. هزارتا دلیل که پیرن و کسی رو ندارن و دلم نمیاد تنهاشون بذارم. طبیعتا راضی شدیم. 

نشستیم سر خونه زندگیمون و شام معمول هر شب رو خوردیم و با اهل منزل بصورت افلاین و دوستان بصورت آنلاین چت میکردیم که فهمیدیم پدر محترم ایشون، خودشون تصمیم گرفتن شب یلدا رو منزل اقوام بگذرونن. در نتیجه شب یلدای اون شب هم  بدون تشریفات رسمی و اداری برگزار شد. 

 

قبل از یک: شب یلدا برای من ولی یک خاطره بزرگ داره… اولین سالی بود که جشنواره گذاشته بودم در استودیو.  یکی بیسکویت خوشمزه میفروخت، یکی شمع، یکی قلاب بافی و اونقدر جمع نازنینی شکل گرفت که هنوز باهم درارتباطیم. 

سفره چیدم و هر نفر میومد کالای قابل عرضه من عکس بود. 

 

مامان بابا رو که تازه از پیش برادرم اومده بودن ایران بردم استودیو. چند فریم عکس گرفتیم… یه گربه خیابونی هم که پناه آورده بود پیش ما هم بود. با اون گربه میشدیم شش نفر. یه عکس از مامان گرفتم که دم سفره چیدمان شده برای عکس، برای بابا فال حافظ گرفته بود داشت میخوند. شاید اون عکس رو به اشتراک گذاشتم ولی با اینکه اون غزل بارها برام اومده بود ولی اون سال قلبم ریخت. به چهره خندون و قشنگ مامان بابا که نگاه کردم به خودم گفتم بیخود دلت ریخت… طبق معمول معده‌ات خودشو کرده نخود هر آش.

باید برم تاریخ دقیق عکاسی رو نگاه کنم ولی درست سال بعد از اون عکس ، شب یلدا که شد، هفتاد روز بود پدر نداشتم، هفت روز شده بود که مادر هم نداشتم. 

اون عکس شد آخرین عکس و بهترین عکس از مامان بابا و برای همیشه قاب شد موند روی گرامافون قدیمی کنار یه شمعدون لاله شاه عباسی و یک زوج شمعدون عروسییشون.

 

اینکه فاصله بین دو یلدا برای یکنفر میتونه اتفاقاتی بیفته که سالها ازش حرف بزنه و هنوز حرف باشه برای گفتن خیلیه. دستکم برای من خیلی بود.

اما شما رو به خدا حتی اگه واسه دکور و اینستا و گروه‌های فامیلی عکس میگیرین، حتی اگه فک میکنین باید اون لحظه عکاسی باشه که لحظه شما رو ثبت کنه وگرنه دنیا رو رو سرش خراب میکنین، دستکم یه زمان کوتاهی که دقیقا همون یک دقیقه اضافه که عمر شب یلداست رو  واسه خودتون وقت بذارین و از چیزای کوچیکی گه هرگز دیده نمیشن لذت ببرین. هزارتا عکس اون سفره به کنار، عکسی که بی هوا از حافظ خوندن اون دونفر گرفتم هم به کنار. یدونه فریم رو پشت ‌پلکتون برای خودتون ثبت کنین. بعدا نگین نگفتی

 

https://t.me/evergreenphotostudio

 


Comments

No comments posted.
Loading...

 

Subscribe
RSS
Archive
January February March April May June (10) July (32) August (30) September (27) October (14) November (4) December
January February March April May (2) June (1) July August September October November (1) December
January February March (1) April May (1) June July August September October November December
January (1) February March April May June July August September October November December
January February March April May June July August September October (1) November December
January February March April May June July August September October November December
January February March April May June July August September October November December
January February March April May (3) June July August September October November December
January February March April May June July August (2) September October (1) November (4) December
January (1) February March April May June July August September (3) October (2) November (1) December (3)
January (1) February March April May June July August September October November December