Evergreen Weblog
 

Subscribe
RSS
Archive
January February March April May June (10) July (32) August (30) September (27) October (14) November (4) December
January February March April May (2) June (1) July August September October November (1) December
January February March (1) April May (1) June July August September October November December
January (1) February March April May June July August September October November December
January February March April May June July August September October (1) November December
January February March April May June July August September October November December
January February March April May June July August September October November December
January February March April May (3) June July August September October November December
January February March April May June July August (2) September October (1) November (4) December
January (1) February March April May June July August September (3) October (2) November (1) December (3)
January (1) February March April May June July August September October November December

وبلاگ همیشه سبز 

Evergreen Weblog

where were we

 

where were we?

آن‌روز کجا بودیم؟

                                                   ‌‌‌‌‌        

به گور دختری با صورت له‌شده و هزاران آرزوی مرده‌‌اش نگاه می‌کنم و به تاریخ تولد نوشته بر آن، به دهم مهر هشتاد و چهار. 

هوا آن‌روز آفتابی بود یا ابری؟ 

چشم‌هایم را می‌بندم. دهم مهر هشتاد و چهار است. ساعتم‌ را شش صبح زنگ می‌گذارم، سال اول رزیدنتیِ داخلی هستم و  چه خوشحال که هاریسون می‌خوانم و می‌توانم کمی در سمت زندگی باشم. آن‌روز، باران می‌آمد یا هنوز تابستان بر شهر چنبره زده‌بود؟ 

متخصص زنان طرحی را می‌بینم که در خرم‌آباد بر پشت نوزادی آرام ضربه می‌زند و پس از فریاد دختر، می‌‌گوید چه چشم‌های درخشانی دارد این دختر  و بعد زیر لب می‌پرسد، راستی، نیکا یعنی چه؟ 

از میان شما، کسی یادش می‌آید که دهم مهرماه هشتاد و چهار، آفتابی بود یا ابری؟ یادتان هست که آن‌روز مهم‌ترین تیتر اخبار بر روی پیش‌خوان روزنامه‌فروشی‌ها چه بود؟ آن روز، تو، خواننده‌ی اشک‌بار این متن کجا بودی و به چه فکر می‌کردی؟ به این فکر می‌کنم آن روز، آن‌که امروز، او را به زیر خاک فرستاد، آیا در خیابان‌های همین شهر زیر آفتاب پاییزی راه می‌رفت و عمیق نفس می کشید و از خبر به دنیا آمدن یک نوزاد، دچار لبخند می‌‌شد؟ چشم‌هایم را باز می‌کنم. جز سیاهی هیچ چیز نیست. در میان سیاهی مطلق، به امید نور، قدم بر می‌دارم. در میان تاریکی، صدای خنده‌ی نوزادی می‌آید که امروز متولد شده و زندگی را می‌‌‌طلبد. نوری سوسو می‌زند. 

 

 

دکتر امید رضائی

نویسنده و  انکولوژیست

 


5 yrs ago

از پنج شیش سال پیش که تلخیای روزگار منو چسبوند به کتاب و قلم و دفتر تا امروز، زمان زیادی نمیگذره اما برای من طولانی میاد. هر وقت پای رنج در‌میون باشه زمان کش‌میاد. رفته بودم سراغ نوشته‌های خودم. فکر نمیکردم چرت و پرتهای روزانه نوشتن، بعدترها تا این حد جذاب بنظر برسه. از اینکه دقیقا ۵ سال پیش هم استودیو آی اومد و بنایی داشتیم و دقیقا جملاتی نوشته بودم که هنوز همونا رو میگم احتمالا. حتی واو به واو واقعا متعحب بودم. ۵ سال پیش بود که استودیو رو میخواستم رنگ کنم و کابینت و سرویسها رو بنایی کنم و چقدر سختم بود. امسال بازم بنایی بود و بازم سخت بود و بازم کلمات هموناست. چقدر انسان میتونه همواره غر بزنه و فقط غر بزنه و راضی نشه. و بعد از یه مدت وقتی جزییات رو ننوشته باشه یادش میره مسیری که اومده چقدر پر پیچ و خم بوده. رمان کلیدر یه رمان تقریبا براساس واقعیت و بعد ساخته پرداخته ذهن نویسنده است که کل وقایع در دو سال فقط اتفاق افتاده. داشتم به این فکر میکردم وقتی چند سال پیش قلم برمیداشتم و مینوشتم هیچ وقت فکر نمیکردم اینها داستان‌های واقعی و بدون بزک یکنفر هست که زندکی کرده و هرکسی اگه صرفا قلم برداره و از روزمرگیای زندکیش، هرآنچه که هست، بنویسه، بی شک شاهکارهای خواندنی زیادی داریم که هرگز متولد نشده‌اند.


hate on

برادر بزرگه تو اوج بداخلاقیای سن بلوغ بود… ۱۷-۱۸ سالگی اون طرفا… خواهر کوچیکه دقیقا یک دهه کوچیکتر. سر ناهار خواهر کوچیکه نوشابه خودشو قبل از ناهار خورد برادر بزرگه نگه داشت بعد از ناهار. خواهر کوچیکه تشنه شد. شایدم تشنه نشد نوشابه میخواست. برادر بزرگه نداد. نمیدونم چرا به لج و لجبازی کشیده شد برادر بزرگه نه میخواست نوشابه اشو بخوره نه میخواست بده خواهر کوچیکه چون از نظر اون سهمشو خورده بود. میگفت میخوام بدم به مامان. مامان این وسط فداکاری میکرد میگفت من نمیخوام و دعوا بالا گرفت. برادر بزرگه نوشابه رو توی سینک خالی کرد. نوشابه گازدار شرشر میریخت به دیواره‌های سینک و از سوراخ سینک میرفت تو فاضلاب. اشک‌های خواهر کوچیکه شرشر از چشماش میریخت و از دیوار صورتش پرت میشد پایین. پدر مادری که سکوت کردن… برادر بزرگی که نه نوشابه خورد و نه گذاشت کسی بخوره. خواهر کوچیکه ای که نه نوشابه خورد نه کسی ازش دفاع کرد نه کسی بغلش کرد… یه شیشه نوشابه کافی بود که خواهر کوچیکه بفهمه دنیا جای قشنگ و مطمینی نیست برای زندگی. و‌جقدر سالها دنبال امنیت گمشده ‌اش گشت و هربار ناامید شد. حالا، تو دهه پنجاه زندگی؛ دکتر چطوری میخواد بهش بگه: ناراحت نباش دختر نارنج و ترنج. دنیا اونقدرا بد نیست. ترس جدایی وجود نداره و یه عالمه آدم هستن که دوستت دارن، وقتی دیگه نه اون پدر هست نه اون مادر و نه داداش بزرگه. حتما که نباید یکنفر پدر مادرتو بکشه تا ازش متنفر بشی. گاهی تنفر همینقدر نزدیک و همینقدر طولانی و همینقدر ریشه‌داره که دیگه کسی دستش نمیرسه بهت که بخواد کمکت کنه. همینقدر دور همینقدر دیر


Backdrop

 

یکی از خوشبختی‌های دنیا اینه که به زندگی کسی معنا بدهی و اون اینو بهت بگه. 
 


milestone

milestoine

این همون #استند_شیشه_ای  #قد_وزن هست. 

اولیشو همین چندماه پیش بعد از بیس از یک دهه از تولد پسرم براش درست کردم و بعد از اون مورد استقبال قرار گرفت و به لیست #گیفت‌ هامون اضافه شد. طبق روال این پیج، برای اطلاع از نحوه سفارش و قیمت لطفا منت بذارین با #تلگرام با ما در ارتباط باشید.


 


3months

 

 

3 months oldevergreen photostudio, newborn photography, baby photography عکاسی کودک، آتلیه نوزادی، بیمارستان نیکان،

تو یه دنیای دیگه یه دختر داشتیم با چشمهای درشت عسلی و نمناک مثل باغ سیب بازون زده. تو یه دنیای دیگه هر روز میگفتی اسم دخترمون رو چی میذاری و من عاشق این “میم مالکیت” میشدم.

تو همین دنیا خیلیا هنوز خیلی بیشتر از اینا رو برای بچه‌هاشون میخوان ولی با تصورات غلطشون لوح سفیدشونو سیاه میکنن.

دنیاشونو خراب نکنیم….

 

 


59 seconds of 10 years

 

همش از یه دوربین کانن نیمه حرفه ای شروع شد و کلاس رفتنم واسه اینکه منوال عکاسی کنم. تمرینات نورپردازی با یه چادر سیاه واسه بک گراند و نورپردازی با لامپ چراغ مطالعه و استفاده از فویل آلومینیومی آشپزخونه به عنوان رفلکتور. بعد با قرض کردن ادامه پیدا کرد. پونصد و پنجاه هزار تومن از مامانم گرفتم و رفتم دوتا فون سفید و مشکی و سه پایه و سه شاخه فلاش کوچیک خریدم و پذیرایی خونه کوچیکمونو کردم آتلیه. هر بار عکاسی برام حکم خونه تکونی داشت. هرچی در میاوردم قرضامو پس میدادم و باهاش تجهیزات جدیدتر میخریدم. 
اینا رو نوشتم که بگم نه من و نه خیلیهای دیگه که از خدماتشون استفاده میکنین یهو صاحب دفتر و‌مغازه و استودیو و تالار و‌فروشگاه نشدن. البته درسته تو این مملکت اون مدلی بیشتره ولی اگه وارد جایی شدی بهت حس خوبی داد شک نکن راه طولانی طی شده تا اون حس بوجود بیاد. نه یک شبه عکاس شدم نه یک شبه صاحب این مکان. 
وقتی آدم قدر ندونه یا از کارش لذت نبره، حتی لاتاری برنده بشه یا ارث هم‌بهش برسه همشو به باد میده. 
نمیدونم آینده چی میشه ولی میدونم ده سال برای همین ۵۹ ثانیه زحمت کشیدم تازه منهای زحمت‌هایی که مامان بابام از قبل کشیدن. 

 

Evergreen Photostudio


By the pen, and by what they inscribe.

Parker PenParker Pen

قسم به قلم و آنچه مینویسد.

اکنون دیگر به اقلیم دیگری رسیده ام که هوایش آتشگون و زمینش کینه خیزو آسمانش دردبار است.خلوت و انزوا و تنهایی,حیرت و رهایی و گمراهی,پوچی و عبث و بیهودگی,بلاهت جهان و بی دلی طبیعت و تکرار بی حاصل زندگی همه و همه را پشت سر نهاده ام و رسیده ام به "انتظار"!

دلی که از بیکسی غمگین است هر کسی را میتواند تحمل کند.هیچکس بد نیست.دلی که در بی اویی مانده است برق هر نگاهی جانش را میخراشد,لبخند های زهر آگین,دهان های حفره های وقیح ازار دهنده,تسلیت های خفقان اور,لذت های دورغ هائی فریبنده,زیبائی های حلیه های اغفال,درختان هر یک قامت دشنامی,ابرها هر پاره سایه ی نفرینی,مهتاب سرد و آفتاب رسوائی و روز برص گرفته ی وقیحی که او را برسر کوچه و بازار بیگانگان میگرداند وشب گرگ آدمخواری که در پناهگاه دردمندش او را میجوید تا فرو بلعد وطبیعت نه دیگر هیچستانی سرد و گنگ که دوزخی در گرفته از حریق و دریائی مواج از آتش های عذاب.... که هر چهره ای, نگاهی ,طرح اندامی,طنینی,رنگی  در نگاههای او فریاد میکشد که او نیست!

دکتر شریعتی


Well Services of Iran

21st Iran international oil, gas, refining and petrochemical exhibition 

Well Services of Iran


Morhg-e-Aamin

مرغ آمینمرغ آمینمرغ آمین درد آلودی است کاواره بمانده رفته تا آنسوی این بیداد خانه باز گشته رغبتش دیگر ز رنجوری نه سوی آب و دانه

 

مُرغ آمین در فولکلور و فرهنگ مردم ایران، نام فرشته‌ای‌ ست که مدام در پرواز است و دائماً «آمین» می‌گوید. معروف است که اگر کسی نیازی داشته باشد و آن را بیان بکند و همان دم مرغ آمین نیز از فراز سر او بگذرد، نیاز و دعاهای او برآورده می‌شود.

 

و فقط خدا میدونه که از بهمن ماه تا حالا چندبار، چند میلیون بار سلامتی پدر و مادرم رو آرزو کردم شاید که مرغ آمین از فراز سرم بگذرد.

 

مرغ آمینمرغ آمینمرغ آمین درد آلودی است کاواره بمانده رفته تا آنسوی این بیداد خانه باز گشته رغبتش دیگر ز رنجوری نه سوی آب و دانه


The final day of Yalda Exhibition

میدانی قشنگ ترین قسمتش کجاست؟ نمایشگاه یلداییمان را میگویم... آنجاست که آخر شب برمیگردم خانه و مشغول کپی گرفتن ازعکسها میشوم و دانه به دانه عکسها را نگاه میکنم و بعد میبینم چند ساعت گذشته و من ثانیه به ثانیه این دو روز باهم بودنمان را در عرض این چند ساعت، درست مثل یک فیلم که روی پخش تند است مرور کردم. آنجا که با هم ساختیم، با هم خریدیم، با هم خوردیم، و با هم جمع کردیم. تعریف خاطرات گذشته مان در جمع و قهقهه هایمان و شیرین تر اینکه همین دو روز کوتاه دوستیهای طولانیتری به دنبال خواهد داشت. صمیمانه دست همکاران و هنرمندان عزیزم که در این نمایشگاه همراهم بودند میفشارم و برایشان آرزوی خیر و برکت و سلامتی میکنم.

و اما همه شما عزیزانی که تشریف آوردید، گفتگو ندارد که هیچ نمایشگاهی بدون حضور شما سروران معنی و مفهوم پیدا نخواهد کرد و تنها حضور شما برای دلگرمی ما کافی بود. با اینحال بزرگوارانه بازهم حمایت بی دریغ خودتان را به ما ارزانی داشتید. مهرتان پایدار.

کوتاهی، نواقص و کمبودهای ما را به بزرگواری خود ببخشید. خوبیهای ما را به دیگران و بدیهایمان را به خودمان گوشزد کنید. 

عمرتان طولانی

سایه تان مستدام

و عزت زیاد

 

شاهد سهرابی

استودیو همیشه سبز 

YaldaYalda


Yalda Exhibition

به لطف خدا امسالم زنده بودیم و در کنار چندتا از دوستان دیگه یک نمایشگاه و فستیوال عکس یلدایی برگزار خواهیم کرد. اطلاعتش در پوستر زیر اومده  من فقط دوستانم رو با لینک صفحات اینستاگرامشون بهتون معرفی میکنم:

استودیو همیشه سبز که امسال دکور یلدایی خودش رو مفصل تر از پارسال تهیه کرده

مجموعه طعم سبز با کیک و شیرینی های بسیار خوشمزه

مجموعه صبابافت با قلاب بافی های بسیار زیبا و خوش بافتش

مجموعه رنگین چوب با هنرهای پتینه و دکوپاژ و سلیقه خوبش

و

محصولات آرایشی بهداشتی اوریفلیم که احتما بسیار زیاد معرف حضورتون هست یا خودتون ممکنه مشتری دايمیش بوده باشید

Yalda exhibitionYalda exhibitionScreenshot  


Yalda, Coming soon....

آخرین سری عکسهای نمایشگاه "به استقبال یلدا" ۲۶ و ۲۷ آذرماه 

آثار قلاب بافی از صبا بافت


Color of the year 2016

Rose quarts and Serenity.

For the first time Pantone introduces two shades, Rose Quartz and Serenity as the PANTONE Color of the Year 2016. Rose Quartz is a persuasive yet gentle tone that conveys compassion and a sense of composure. Serenity is weightless and airy, like the expanse of the blue sky above us, bringing feelings of respite and relaxation even in turbulent times.

 

Balance, Calming, Wellness, Compatible, Duality, Tranquility

Color of the year 2016Color of the year 2016


Be a book worm

The secret to a well balanced life is a cup of tea in one hand and a book in other.

BookwormBookworm